بیست و یک ماهگی
 
درباره وبلاگ


به وبلاگ پسرم خوش آمدید
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان


آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 23
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 23
بازدید ماه : 23
بازدید کل : 27536
تعداد مطالب : 57
تعداد نظرات : 16
تعداد آنلاین : 1


خاطرات پسری




پسر با محبتی هستی عزیزم

دست منو بابا رو میگیری

تو بغلت و محکم فشار میدی با یه محبتی بهمون نگاه می کنی

دیشب نشسته بودم رو زمین و به مبل تکیه داده بودم و داشتم فیلم میدیدم

چنان تو بحر برنامه غرق بودم که متوجه نشدم چکار می کنی

منو هول دادی جلو و متکاتو گذاشتی پشتم

یعنی من می خواستم از خوشحالی پرواز کنم که اینقدر مهربون و فهمیده هستی عزیزم

چقدر بزرگ شدی پسرم نور چشمم

عاشقه ماشین و ماشین بازی هستی

ریموت ماشین شارژی رو برمیداری و عقب جلوش می کنی بابا تو پارکینگ میگذارتت پشت فرمون و

خیلی جدی و با دقت اول دنده رو تکون میدی بعد ترمز دستی رو میاری پایین ( البته مثلا ) بعد هم فرمون رو

می چرخونی و از اینکه داری رانندگی می کنی خیلی خوشحال و شادی

تو خونه هم مدام هوووو هوووو کنان ماشیناتو میرونی و گاهی هم مسابقات رالی برگذار می کنی و منو بابا هم

باید بیایم ماشین بازی

هر وقت بابات پیچ گوشتی دست میگیره تعمیری انچام بده بدو بدو میری ماشینتو میاری میذاری جلوش که

با هم تعمیرش کنید ( یکی از لاستیکای ماشین قرمز رو کندی )

صدای موتور ماشین و موتور سیکلت با هم فرق داره که من نمی دونم چطوری صدای موتور سیکلتو بنویسم اینجا

لپ تاپ رو روشن می کنی منو صدا می کنی و می گی

" ماما ، بوم بوم "

یعنی برام پهلوون پنبه رو بذار ببینم ( برنامه عمو پورنگ که برات ضبط کردم ) 

اینقدر قشنگ نماز می خونی وقتی هم داری نماز می خونی اصلا جواب هیچ کسو نمی دی و لب می زنی

مثلا داری زیر لب نماز می خونی

خدا نکنه وقتی بابا سرکاره یادش بیوفته چه گریه سوزناکی می کنی و بابا بابا می کنی

شنبه شب بعد از افطار گفتی " بابا اینا " " بابا "

بابا گفت من اینجام پسرم

دوباره گفتی " بابا ، بابا اینا "

فهمیدم که منظورت باباجون ایناست ،بردیمت پیش بابا جونت  با اینکه بابا خسته بود و بیحال

فردا شم عمه زنگ خونمون رو زد و تا تصویر آیفن رو دیدی ذوق کردی و گفتی " ماما  ماما "

گفتم مامانی نیست پسرم ، زدی زیر گریه و ماما اینا  ماما اینا می گفتی پشت در

زنگ زدم موبایل مامانی از شانس خوبت تازه رسیده بودن شهرک با باباجون و اومدن دنبالمون

و رفتیم خونشون

چند وقت پیش خاله سر یه موضوعی که یادم نیست عصبانی میشه بهت تشر میزنه

تا دو هفته باهاش سرسنگین بودی و بغلش نمی رفتی

عاشقه حرف زدنتم

با جدیت بحث می کنی و دستاتو تکون میدی

رو کف دستت شماره میگیری و دستتو میذاری در گوشت یکم مکث می کنی بعد می گی " اه "

مثل اینکه آنتن نداده

بعضی مواقع آنتن میده و با طرف حسابی دعوا می کنی و می گی " اه " بعدم قطع می کنی

در صورتی که ما هیچ کدوم از این تلفن ها نداریم

کلا تلفن کم دست می گیریم احتمالا از تی وی یاد گرفتی

به عروسکات غذا میدی در حالی که صدای " ملچ ملچ " در میاری بعد بالشتو میذاری رو پات و عروسکتو

می خوابونی و با دستت آروم آروم میزنی رو سینه اش و " پیش پیش " می گی تا بخوابه

چند روز پیش گفتی جیش جیش

بردمت دستشویی ، به دستشویی که رسیدی گفتی " ماما آب " یعنی آب بازی می خوام

بهت ندادم شلنگو و آوردمت بیرون ، زدی زیر گریه

منم گفتم نمیشه مامان ، کمبود آبه ، نمیشه که تو هی آب بازی کنی و شلنگو برداری " شی شی " همه جا رو خیس کنی

وسط گریه شدید تا گفتم " شی شی " قه قه خندیدی ، منم پیشو گرفتم و اینقدر خندیدی که دیگه یادت رفت گریه کنی

خیلی آب بازی دوست داری خیلی زیاد

میذارمت رومیز یه کاسه آب بهت میدم و سرت برای دقایقی گرم میشه 

نمیذاری به کاری برسم ا

می خواستم برای بالشت رو بالشی بدوزم

تا پارچه رو پهن می کردم جمعش می کردی و یه تیکه پارچه کوچولو رو پهن میکردی جلوم که اینو بدوز

دیروز دستمال عینک مامانی رو ازش گرفتی آوردی گذاشتی رو گردنه من صدای چرخ خیاطی رو در میاری

چون روز قبلش دیدی که من دارم لباسر ور خاله برام دوخته رو پرو می کنم

تو لباس پهن کردن کمکم می کنی

وقتی غذاتو می خوری بشقابتو می ذاری رو میز

هر روز داری عاقلتر میشی و من از دیدنت رشد و بالندگیت لذت میبرم

چشم بد ازت دور باشه و خدا محافظت باشه پسرم

 



نظرات شما عزیزان:

برده ولی آزاد
ساعت10:27---15 مرداد 1392
تقدیم شما از هرآنچه خوبیست[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

امید که فردایی نو بسازید از گذشته ای که گذشته است

[گل]

http://slaverywords.blogfa.com/


امیدوارم و سپاسگذار خوبی شما


نیر
ساعت1:43---15 مرداد 1392

خدا پسرتو برات حفظ کنه خیلی هم نااااااااااااااااااااااااااااز ه بوسسسسس

 

ممنونم دوستم

خدا همه بچه هارو برای پدر مادر حفظ کنه مخصوصا آرین رو برات



نیر
ساعت1:42---15 مرداد 1392
خدا پسرتو برات حفظ کنه خیلی هم نااااااااااااااااااااااااااااز ه

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:



دو شنبه 14 مرداد 1392برچسب:, :: 15:31 ::  نويسنده : مامان